X
تبلیغات
خاطرات پسرم بردیا

خاطرات پسرم بردیا

روزهای بی تکرار

نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان 1391ساعت 10:41 توسط مهدخت کمال پور

وقتی سرمای زمستون تبدیل به قندیل کم و بیش متحرکی کرده باشدت. وقتی اخبار هواشناسی خبر از منفی بودنهای فراوان بده...

 وقتی دستکش هم دستای یخ کرده وزخم شده ات رو نتونه محافظت کنه و ها کردنهای مکررت دست و بینی قرمز شده ات رو تغییر رنگ نده .

 وقتی  کوههای قهوای و خاکستری اطرافت سپید پوش باشن دلت یه جای گرم رو میخواد . خصوصا اینکه دلتنگ دیدار هم باشی.


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیستم فروردین 1393ساعت 12:20 توسط مهدخت کمال پور|

زودتر از تقویم روزهامون بهاری شده، شاید نه، که حتما باعث و بانیش مثل سی و چند سال گذشته ی زندگیم آب و هوای شهرمونه که  به لطف گرمای وجودش زودتر گل به دامنش میشینه، الانم که بارون بهاری ضیافتمون رو تکمیل کرده.

 کم و بیش کارهایی که یادآور نو شدن هست تو خونه ما هم آنجام شده... زمستون هم داره خاطره میشه پسرم، کم کم میگیم یادش بخیر دماغهای سرخ شدمون که سوژه خنده بابا بود...

 یادش بخیر شبهای طولانی و لبوی داغ و طعم بهشتی نارنجش...

یادش بخیر شنیدن صدای پسری که هر روز ظهروقت سالاد درست کردن کنارم می ایستاد ومیگفت: نارنجای خونه مامان پری چقدر هسته داره هاااااااا...

 یادش بخیر چقدر آدم برفی ساختیم امسال...

یادش بخیر چک کردن مرتب سایتهای هواشناسی که بارونی هستیم یا نه...

یا اینکه بدونیم هوامون چند درجه منفی گرفته...

 یادش بخیر گرمایی که محض ورود به خونه به قامت یخ کرده مون خوش آمد می گفت...

 یادش بخیر  دیدن بابا ی چسبیده به پنجره شوفاژ بعد از نماز صبحش...

زندگی به همین سادگی میگذره پسرم... این روزا عطر شیرینی خونگی که مامان پری و بی بی جون تو این ایام میپختن و خونه  و اهالیش رو سرمست میکرد بعد از سالها به مشامم میرسه...

 یاد کفشهای  عیدم که غالبا صورتی بود و تا اولین عید دیدنی روزی چند بار نگاهشون میکردم و آرزوی اینکه زودتر بپوشمشون و صدای تق تقشون رو بشنوم...  و هزاران یاد و خاطره عزیز دیگه...

 این روزا به این فکر میکنم که تو عزیزم چه خاطره خوبی از این روزا تو ذهنت ثبت میکنی...

 این روزا که عطر شیرینی خونگی رو  کمترمیشه حس کرد...

 نمیدونم شاید یه روزی خاطره بهار کودکیات عطر بهار نارنج حیاط خونه مامان پری رو بده و طعم بی نظیر کلوچه هاش که هنوز مامانت رو به بچگی هاش پیوند میده...

 شاید خاطره بهار کودکی هات بازی کردن  زیر شاخه های پر از شکوفه سیب و به حیاط خونه مامان معصومه باشه و دل نگرانیش برای به تاراج نرفتن شکوفه های  تنها درخت آلوچه  باغچه تا میوه بشه و سهم هر نفر رو براش جداکنه ...

 شاید خاطره بهار کودکیت اسکناسی باشه که به حاجی فیروزهای خیابون میدی و اونا  که برات ارباب کوچولو میخونن... یا تنگ  بلور ماهی قرمزی که زود هنگام مهمون خونمون کردی...

همه فصلهای زندگیت پر از خاطرات خوب پسرم


نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1392ساعت 12:15 توسط مهدخت کمال پور|

فردای اون روزی که اولین برف زمستون امسال شهر رو سفید پوش کرد (پی نوشت پست صدای دلنشین ) یه روز تعطیل بود... بابا پیشنهاد داد بریم بیرون آدم برفی درست کنیم ... 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1392ساعت 10:36 توسط مهدخت کمال پور|

 

روزهای شیرین سه سالگی منتظرن تا هر روزت رو به رنگی  شاد رنگامیزی کنند.

فردا روز تو نازنینمه.

تولـــــــــــدت مبـــــــــــــاک تــــــــرمه عزیــــــزم

نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1392ساعت 19:40 توسط مهدخت کمال پور|

سه سال گذشت از اون روزی که با اومدنت گلی شدی به گوشه جمال زندگی مون

تولدت مبارک عزیزترینم


ادامه مطلب رو ببین عزیزم


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1392ساعت 14:39 توسط مهدخت کمال پور|

چقدر مشتاق و چشم به راه رسیدنشم...چقدر خوبه که بهونه همه دلخوشی هامی...
نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1392ساعت 23:37 توسط مهدخت کمال پور|

دیشب حدودای ساعت 10شب میخواستی همراه بابا باشی برای بردن زباله های بازیافتی به دم در... تنها اتفاق جالب این ماجرا این بود که خودت به تنهائی کاپشنت رو پوشیده بودی و من و بابا رو حسابی غافلگیر کردی عزیزم

نزدیک به دو ماهه که خودت شلوارت رو میپوشی

این روزها تلاش زیادی میکنی برای بزرگ شدن. 

نوشته شده در شنبه هفتم دی 1392ساعت 11:20 توسط مهدخت کمال پور|

امشب ما هم کاسه بلور آب رو در دست میگیریم با برگ سبزی که درش شناوره... تا وقت خداحافظی و بعد از رفتنش ، پشت سرش بریزیم و بگیم جات پیش ما سبز میمونه...به امید اینکه سفر یک ساله ش به خیر و خوشی تموم بشه و باز هم بتونیم گیسوهای طلائیش رو ببینیم که باد پریشونش کرده...بیاد و روزامون رو رنگارنگ کنه و حال و هوامون رو حال و هوای عاشقی...

بردیای نازنینم : ما هم مثل بقیه سفره قرمز انار و هندونه مون رو پهن میکنیم و چشممون به دره تا عزیزانمون بیان پیشمون و با هم سفر بخیر بگیم به پاییز و به یلدا ، و چشم به راه سفیدی زمستون باشیم که نقل تگرگ و بلور برف رو تو دستاش بگیره و راهی خونه هامون بشه...

امیدوارم همه به دلخوشی بهش سلام بگیم و در رو براش باز کنیم.

از چند روز پیش وعده بازی کردن با عرفان رو به خودت دادی و منتظر امشب هستی تا یلدات رو بخیر کنی...

عزیزکم، خاطرات امشبت رو ثبت ودر اولین مجال به این صفحه منگنه میکنم

یلداهات شاد و باشکوه انشاا...

پی نوشت: ادامه مطلب رو ببین عزیزم


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1392ساعت 10:0 توسط مهدخت کمال پور|

امروز ، هفتمین روز از ماه صفر، روز شکفتنت به روایت قمری

همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی

که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد

دگران روند و آیند، تو همچنان که هستی

پاینده باشی پسرم

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1392ساعت 9:32 توسط مهدخت کمال پور|


آخرين مطالب
» 
» آب و آفتاب
» پیشواز
» روزهای سپید
» تــــــــــرمه
» سومین شمع
» فردا تو می آیی..
» 10دیشب
» سفر بخیر
» یاد ایام
Design By : Pars Skin