خاطرات پسرم بردیا

روزهای بی تکرار

نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان 1391ساعت 10:41 توسط مهدخت کمال پور

از کنار پنجره پایین رو نگاه می کردم، به فاصله چهار طبقه ایم تا آسفالت کوچه ، چقدر آروم بود خالی از هیاهوی ساعاتی قبل...شاید اگر چشمات جستجو میکرد میتونست هنوز چند پنجره ی روشن ببینه... چشمام کجا رو میدید نمی دونم اما ذهنم اون عصر چهارشنبه رو مرور میکرد که با هزار دلخوشی و خستگی راهی خونه بودم ... 


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه یکم مرداد 1393ساعت 13:39 توسط مهدخت کمال پور|

  

همه ما راحت حرف میزنیم ولی نوشتن برای بیشتر ما سخت است. اما تو بنویس تا یادت بماند که نوشته ها، رد پای عبور است. فردا که برگردی و نوشته هایت را بخوانی به یاد می آورکه از کجا رد شده و چطور قد کشیده ای. این دفتر هم یک جور بهانه است، بهانه رد شدن و قد کشیدن.

عرفان نظر آهاری- نامه های خط خطی

به بهانه سه و نیم ساله شدن وجود نازنینت و دوسالگی خانه خاطراتت

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم تیر 1393ساعت 12:5 توسط مهدخت کمال پور|

اول نوشت : چند وقت پیش عزیزی گفت که چرا سبک نوشتنت رو عوض کردی؟ بهتره عنوان وبلاگ هم خاطرات پسرم بردیا نباشه... راستش فکر کردم شاید این سوال برای تو عزیزم و خوانندگان روشن ِ مهربون  و خاموش ِ محترم این خونه هم پیش اومده باشه. باید بگم : دارم  به خودم جرات و جسارت بیشتری میدم و پسرم رو شریک احساس و خاطره هام میکنم چون ایمان دارم من هم سهم زیادی از خاطراتش رو در برمی گیرم وبه یقین یه روزی براش خاطره می شم.

بردیای نازنینم نمیدونم چند ساله ای که من رو می خونی اما دلم میخواد یه روزی با مرور روزهای این خونه همون احساسی رو داشته باشی که وقت دیدن گل خشکی که سالها قبل بین کتاب گذاشتی بهت دست میده. یه خاطره قشنگ که یادآوریش لبهاتو مهمون همون لبخند کوتاه کنه که اگر سهم من از تو فقط همین لبخند رضایت باشه تا اوج رسیدم.

 امیدوارم این دست نوشته ها انقدر برات دوست داشنتی باشه که دلت بخواد مثل نامه ها و کارت تبریکهای عزیز قدیمی بهش روبان قرمز ببندی و گوشه کمد نگه داری و با خوندنش عطر اطلسی به مشامت برسه... امیدوارم.


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه پنجم تیر 1393ساعت 15:5 توسط مهدخت کمال پور|

 

هر چه حساب و کتاب کردم و بهونه های تکراری آوردم ، دیدم نمیتونم روزهای  نوروز سه سال و دو ماه و چند روزگیت رو تو کوله بار خاطراتت جا ندم. حتی اگر نزدیک به سه ماه ازش گذشته باشه. اصلا مگه میشه شوق و شادی هفت سین چیدنت رو ثبت نکنم . هر چند اگر تصویر سیب گاز زده ی  سفره ت ، با اون روبان کجی که به سبزه ت زدی نقش دلم شده باشه.  


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم خرداد 1393ساعت 15:28 توسط مهدخت کمال پور|

چند تا خورده کاری دیگه رو که انجام بدی ، لیست کارهای نکرده ات به انتها میرسه و استراحتت به ابتدا... گاز رو تمیز میکنی... ظرفهای اضافه تو کابینت آرام میگیره...جاجیم کف آشپزخونه جارو میشه و رد انگشتای پسرکی که تو باشی ، از شیشه میز پاک میشه و ریز ریز تو دلت جشن میگیری که خودت رو به یه استکان چایی دارچین دعوت کنی که یادت به لباسشوئی می افته و لباسهای منتظرش ... همینجور که لباسها رو میتکونی و پهن میکنی حواست پرت  سایز پیرهن و شلوارهای پسرت میشه که چقدر تند تند جاشو به دیگری میده... آستین و یقه لباسهاشو با دقت بیشتری مرتب میکنی که کار اتو کردنت راحت تر بشه و تو دلت غوغائی میشه از ذوق بزرگ شدنش...

 کی مرد شدی پسرکم...؟؟؟؟؟؟؟


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1393ساعت 10:30 توسط مهدخت کمال پور|

درها رو آروم ببندی ، ورودی... آسانسور ... قبل از اینکه کلیدر و بچرخونی همه حواست رو پنج تا یکی کنی و بشنوی ... آیا صداش میاد؟ یا خوابه؟ که اگر هیچ صدایی نبود یعنی خوابه ،

  


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393ساعت 15:57 توسط مهدخت کمال پور|

وقتی سرمای زمستون تبدیل به قندیل کم و بیش متحرکی کرده باشدت. وقتی اخبار هواشناسی خبر از منفی بودنهای فراوان بده...

 وقتی دستکش هم دستای یخ کرده وزخم شده ات رو نتونه محافظت کنه و ها کردنهای مکررت دست و بینی قرمز شده ات رو تغییر رنگ نده .

 وقتی  کوههای قهوای و خاکستری اطرافت سپید پوش باشن دلت یه جای گرم رو میخواد . خصوصا اینکه دلتنگ دیدار هم باشی.


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیستم فروردین 1393ساعت 12:20 توسط مهدخت کمال پور|

زودتر از تقویم روزهامون بهاری شده، شاید نه، که حتما باعث و بانیش مثل سی و چند سال گذشته ی زندگیم آب و هوای شهرمونه که  به لطف گرمای وجودش زودتر گل به دامنش میشینه، الانم که بارون بهاری ضیافتمون رو تکمیل کرده.

 کم و بیش کارهایی که یادآور نو شدن هست تو خونه ما هم آنجام شده... زمستون هم داره خاطره میشه پسرم، کم کم میگیم یادش بخیر دماغهای سرخ شدمون که سوژه خنده بابا بود...

 یادش بخیر شبهای طولانی و لبوی داغ و طعم بهشتی نارنجش...

یادش بخیر شنیدن صدای پسری که هر روز ظهروقت سالاد درست کردن کنارم می ایستاد ومیگفت: نارنجای خونه مامان پری چقدر هسته داره هاااااااا...

 یادش بخیر چقدر آدم برفی ساختیم امسال...

یادش بخیر چک کردن مرتب سایتهای هواشناسی که بارونی هستیم یا نه...

یا اینکه بدونیم هوامون چند درجه منفی گرفته...

 یادش بخیر گرمایی که محض ورود به خونه به قامت یخ کرده مون خوش آمد می گفت...

 یادش بخیر  دیدن بابا ی چسبیده به پنجره شوفاژ بعد از نماز صبحش...

زندگی به همین سادگی میگذره پسرم... این روزا عطر شیرینی خونگی که مامان پری و بی بی جون تو این ایام میپختن و خونه  و اهالیش رو سرمست میکرد بعد از سالها به مشامم میرسه...

 یاد کفشهای  عیدم که غالبا صورتی بود و تا اولین عید دیدنی روزی چند بار نگاهشون میکردم و آرزوی اینکه زودتر بپوشمشون و صدای تق تقشون رو بشنوم...  و هزاران یاد و خاطره عزیز دیگه...

 این روزا به این فکر میکنم که تو عزیزم چه خاطره خوبی از این روزا تو ذهنت ثبت میکنی...

 این روزا که عطر شیرینی خونگی رو  کمترمیشه حس کرد...

 نمیدونم شاید یه روزی خاطره بهار کودکیات عطر بهار نارنج حیاط خونه مامان پری رو بده و طعم بی نظیر کلوچه هاش که هنوز مامانت رو به بچگی هاش پیوند میده...

 شاید خاطره بهار کودکی هات بازی کردن  زیر شاخه های پر از شکوفه سیب و به حیاط خونه مامان معصومه باشه و دل نگرانیش برای به تاراج نرفتن شکوفه های  تنها درخت آلوچه  باغچه تا میوه بشه و سهم هر نفر رو براش جداکنه ...

 شاید خاطره بهار کودکیت اسکناسی باشه که به حاجی فیروزهای خیابون میدی و اونا  که برات ارباب کوچولو میخونن... یا تنگ  بلور ماهی قرمزی که زود هنگام مهمون خونمون کردی...

همه فصلهای زندگیت پر از خاطرات خوب پسرم


نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1392ساعت 12:15 توسط مهدخت کمال پور|

فردای اون روزی که اولین برف زمستون امسال شهر رو سفید پوش کرد (پی نوشت پست صدای دلنشین ) یه روز تعطیل بود... بابا پیشنهاد داد بریم بیرون آدم برفی درست کنیم ... 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1392ساعت 10:36 توسط مهدخت کمال پور|


آخرين مطالب
» 
» مهمان ناخوانده
» یادمان
» سلام تابستان
» کویریه
» مـرد مـن
» یک مخاطب خاص
» آب و آفتاب
» پیشواز
» روزهای سپید
Design By : Pars Skin