خاطرات پسرم بردیا

روزهای بی تکرار

نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان 1391ساعت 10:41 توسط مهدخت کمال پور


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم دی 1393ساعت 23:35 توسط مهدخت کمال پور|

امورات خونه بی هیچ کم و کاست و تغییری در حال انجام بود، همه چیز معمولی بود، بازی  تو عزیزم با ماشینهات و آقا الاغه ی محبوبت و بهونه گیری های گاه و بیگاهت. بابا که با دوستش استخر رفته بود و مامان که با جدیت سرگرم سرو سامان دادن به امور ریخت و پاش شما و کارهای بی پایان  خونه بود.همه چیز عادی و معمولی بود تا ثانیه هائی قبل از یادآوری معجزه ی اومدنت...

نمیدونم کاسه کریستال عزیزو یادگارم چند دقیقه کنار در باز کابینت تو دستام منتظر بود تا سر جاش بشینه ، اما تو همه دقایقی که اونجا زمان و مکان فراموشم شده بود همه فکرم تو بودی و قصه اومدنت خالی از هر فکر و دلمشغولی دیگه... سرمست و لبریز بودم از حس مادرانگی تو... انگار صبح بیست و دوم دی ماه چهار سال پیش بود و لحظه با شکوه به بر کشیدنت که حواسم رو به دست باد سپرده بودم و دست و پام رو نمیدنم کجا گم کرده بودم...و حالا من و چشمهای چهار ساله ی تو ...

انگار شبهای زمستان هشتاد و نه بود و انگشتم که یواشکی تو دستات قایم میکردم که ذره ذره از گرمای بدنت گرم بشم...همه خاطرات ریز و درشتت توی اون دقیقه هایی که برمن گذشت اونقدر چشمام رو تحریک کرد تا به اشک رسید و به نگاه ناگهان تو و عالم زیبای بچگیت که با عجله یه پیاز سفید برام آوردی و گفتی: مامان اینو بگیر اون نارنجیا پسرای بدین این اذیتت نمیکنه...غافل بودی از درد من...

درد به اندازه کافی قدر لحظه ها رو ندونستن.

درد صبوری و حوصله نکردن.

درد غصه های بی دلیل و نگران آینده ی نیامده بودن.

درد فریادهائی که گاه و بیگاه خطاب مستقیمش تو هستی .

درد رد اشک روی گونه های معصومت.

درد شتاب زمان و کوتاه شدن شب و روز و ماه و سال.

پیاز رو از دستت گرفتم ، بعدش من موندم و لبخند بی اجازه ام که پر رنگ و پر رنگتر می شد و دلم که بی قراری میکرد از مهم بودنت. درآغوش گرفتمت و تمام عطر تنت رو همراه با سرمای دی ماه به سینه کشیدم.

خدایا شکرت.

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم دی 1393ساعت 8:5 توسط مهدخت کمال پور|

افسانه ای ترین فصل سال هم چند روزی میشه که به یاد و خاطره ها پیوسته و رسیدیم به فصل خوب نارنج، فصل خوب تو...

خاطرات پاییزیت رو به روایت عکس ثبت میکنم که توضیحش رو  روی عکسا میتونی بخونی عزیزم...

مسیر پیاده روی صبح های جمعه پاییز-شیراز- قلات


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه چهارم دی 1393ساعت 16:21 توسط مهدخت کمال پور|

کنار در ورودی یه لونه موچه بود که من و با با جرات نداشتیم بهش چپ نگاه کنیم چه برسه به داستان سم پاشی و سایر قضایا،صبح تا از خواب بیدار میشدی میرفتی سراغشون و با چه شوق و شوری رو میکردی به من که: مامان ببین مورچه ها لباس مشکیاشونو پوشیدن اومدن بیرون بازی کنن ...از صبح تا شب با شما و مورچه هات درگیر بودم... 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مهر 1393ساعت 16:48 توسط مهدخت کمال پور|

هفت و نیم صبح یکشنبه -9شهریور1393-شیراز- بیمارستان اردی بهشت- اتاقهای عمل غربی طبقه اول- سالن انتظار و قدمهایی که پشت هم تکرار میشد و تمومی نداشت ... چشمهایی که از اضطراب بارها و بارها حال و هواش بارونی شد و ذهن و فکری که درگیر همه چیز بود و دست به دامن یکی که همیشه بوده و هست و خواهد بود.

 ساعت 9 صبح و آقای پرستاری که دم دراومد و گفت : یه  پسر سالم  و آبشار شادی و دلخوشی که بر سرمون ریخت و نیمی از دلشوره ها رو شست و برد و ما موندیم و انتظار خبر خوش از نیمه دیگه ی دلنگرونی ...


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم شهریور 1393ساعت 13:30 توسط مهدخت کمال پور|

 

همیشه دنبال یه فرصتم تا تماس بگیرم برای شنیدنت...

وقت خستگی اون لحظه که میتونم استراحتی داشته باشم،

آروم و پاورچین گوشی تلفنت رو برداری و میز امانت رو بسپری به خاله یلدات تا سراغ امانتت رو از پرستارش بگیری... با چه شورو شوقی زنگهای انتظار تماس رو بشمری و چهره ت رو تصور کنی که داری میدوئی به سمت گوشی، که پرستارت برداره و بگه داری بازی میکنی یا کارتون میبینی...بپرسی که صبح کی از خواب بیدارشده و آیا صبحونه خورده؟و...  و... و ... ازش بخوای گوشی رو بده بهت تا مامان طعم صدات رو بچشه و بیشتر دلتنگ عطر گردنت بشه...  و تو آغوش مغناطیسی که به مدد موج و صدا برات باز شده رو رد کنی...

اون لحظه هاست که خستگی به تن آدم می مونه آرام جان...

برگردی و محتویات لیوان سرامیکی گل قرمزت رو با بغضت فرو بدی و چشم به عکسی بدوزی که از صفحه مانیتور داره نگاهت میکنه و تو همون حال و هوا صدای همایون شجریان رو از هدفن بشنوی که :  ای همدم روزگار چونی بی من ؟ ...

فردا دوباره امتحان کنی و باز هم همان حکایت همیشگی...

آرامش خستگی هام :خیلی دلتنگت میشم . واقعا رسم و روالش همینه؟

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مرداد 1393ساعت 17:13 توسط مهدخت کمال پور|

از کنار پنجره پایین رو نگاه می کردم، به فاصله چهار طبقه ایم تا آسفالت کوچه ، چقدر آروم بود خالی از هیاهوی ساعاتی قبل...شاید اگر چشمات جستجو میکرد میتونست هنوز چند پنجره ی روشن ببینه... چشمام کجا رو میدید نمی دونم اما ذهنم اون عصر چهارشنبه رو مرور میکرد که با هزار دلخوشی و خستگی راهی خونه بودم ... 


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه یکم مرداد 1393ساعت 13:39 توسط مهدخت کمال پور|

  

همه ما راحت حرف میزنیم ولی نوشتن برای بیشتر ما سخت است. اما تو بنویس تا یادت بماند که نوشته ها، رد پای عبور است. فردا که برگردی و نوشته هایت را بخوانی به یاد می آورکه از کجا رد شده و چطور قد کشیده ای. این دفتر هم یک جور بهانه است، بهانه رد شدن و قد کشیدن.

عرفان نظر آهاری- نامه های خط خطی

به بهانه سه و نیم ساله شدن وجود نازنینت و دوسالگی خانه خاطراتت

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم تیر 1393ساعت 12:5 توسط مهدخت کمال پور|

اول نوشت : چند وقت پیش عزیزی گفت که چرا سبک نوشتنت رو عوض کردی؟ بهتره عنوان وبلاگ هم خاطرات پسرم بردیا نباشه... راستش فکر کردم شاید این سوال برای تو عزیزم و خوانندگان روشن ِ مهربون  و خاموش ِ محترم این خونه هم پیش اومده باشه. باید بگم : دارم  به خودم جرات و جسارت بیشتری میدم و پسرم رو شریک احساس و خاطره هام میکنم چون ایمان دارم من هم سهم زیادی از خاطراتش رو در برمی گیرم وبه یقین یه روزی براش خاطره می شم.

بردیای نازنینم نمیدونم چند ساله ای که من رو می خونی اما دلم میخواد یه روزی با مرور روزهای این خونه همون احساسی رو داشته باشی که وقت دیدن گل خشکی که سالها قبل بین کتاب گذاشتی بهت دست میده. یه خاطره قشنگ که یادآوریش لبهاتو مهمون همون لبخند کوتاه کنه که اگر سهم من از تو فقط همین لبخند رضایت باشه تا اوج رسیدم.

 امیدوارم این دست نوشته ها انقدر برات دوست داشنتی باشه که دلت بخواد مثل نامه ها و کارت تبریکهای عزیز قدیمی بهش روبان قرمز ببندی و گوشه کمد نگه داری و با خوندنش عطر اطلسی به مشامت برسه... امیدوارم.


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه پنجم تیر 1393ساعت 15:5 توسط مهدخت کمال پور|

 

هر چه حساب و کتاب کردم و بهونه های تکراری آوردم ، دیدم نمیتونم روزهای  نوروز سه سال و دو ماه و چند روزگیت رو تو کوله بار خاطراتت جا ندم. حتی اگر نزدیک به سه ماه ازش گذشته باشه. اصلا مگه میشه شوق و شادی هفت سین چیدنت رو ثبت نکنم . هر چند اگر تصویر سیب گاز زده ی  سفره ت ، با اون روبان کجی که به سبزه ت زدی نقش دلم شده باشه.  


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم خرداد 1393ساعت 15:28 توسط مهدخت کمال پور|

چند تا خورده کاری دیگه رو که انجام بدی ، لیست کارهای نکرده ات به انتها میرسه و استراحتت به ابتدا... گاز رو تمیز میکنی... ظرفهای اضافه تو کابینت آرام میگیره...جاجیم کف آشپزخونه جارو میشه و رد انگشتای پسرکی که تو باشی ، از شیشه میز پاک میشه و ریز ریز تو دلت جشن میگیری که خودت رو به یه استکان چایی دارچین دعوت کنی که یادت به لباسشوئی می افته و لباسهای منتظرش ... همینجور که لباسها رو میتکونی و پهن میکنی حواست پرت  سایز پیرهن و شلوارهای پسرت میشه که چقدر تند تند جاشو به دیگری میده... آستین و یقه لباسهاشو با دقت بیشتری مرتب میکنی که کار اتو کردنت راحت تر بشه و تو دلت غوغائی میشه از ذوق بزرگ شدنش...

 کی مرد شدی پسرکم...؟؟؟؟؟؟؟


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1393ساعت 10:30 توسط مهدخت کمال پور|

درها رو آروم ببندی ، ورودی... آسانسور ... قبل از اینکه کلیدر و بچرخونی همه حواست رو پنج تا یکی کنی و بشنوی ... آیا صداش میاد؟ یا خوابه؟ که اگر هیچ صدایی نبود یعنی خوابه ،

  


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393ساعت 15:57 توسط مهدخت کمال پور|

وقتی سرمای زمستون تبدیل به قندیل کم و بیش متحرکی کرده باشدت. وقتی اخبار هواشناسی خبر از منفی بودنهای فراوان بده...

 وقتی دستکش هم دستای یخ کرده وزخم شده ات رو نتونه محافظت کنه و ها کردنهای مکررت دست و بینی قرمز شده ات رو تغییر رنگ نده .

 وقتی  کوههای قهوای و خاکستری اطرافت سپید پوش باشن دلت یه جای گرم رو میخواد . خصوصا اینکه دلتنگ دیدار هم باشی.


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیستم فروردین 1393ساعت 12:20 توسط مهدخت کمال پور|

زودتر از تقویم روزهامون بهاری شده، شاید نه، که حتما باعث و بانیش مثل سی و چند سال گذشته ی زندگیم آب و هوای شهرمونه که  به لطف گرمای وجودش زودتر گل به دامنش میشینه، الانم که بارون بهاری ضیافتمون رو تکمیل کرده.

 کم و بیش کارهایی که یادآور نو شدن هست تو خونه ما هم آنجام شده... زمستون هم داره خاطره میشه پسرم، کم کم میگیم یادش بخیر دماغهای سرخ شدمون که سوژه خنده بابا بود...

 یادش بخیر شبهای طولانی و لبوی داغ و طعم بهشتی نارنجش...

یادش بخیر شنیدن صدای پسری که هر روز ظهروقت سالاد درست کردن کنارم می ایستاد ومیگفت: نارنجای خونه مامان پری چقدر هسته داره هاااااااا...

 یادش بخیر چقدر آدم برفی ساختیم امسال...

یادش بخیر چک کردن مرتب سایتهای هواشناسی که بارونی هستیم یا نه...

یا اینکه بدونیم هوامون چند درجه منفی گرفته...

 یادش بخیر گرمایی که محض ورود به خونه به قامت یخ کرده مون خوش آمد می گفت...

 یادش بخیر  دیدن بابا ی چسبیده به پنجره شوفاژ بعد از نماز صبحش...

زندگی به همین سادگی میگذره پسرم... این روزا عطر شیرینی خونگی که مامان پری و بی بی جون تو این ایام میپختن و خونه  و اهالیش رو سرمست میکرد بعد از سالها به مشامم میرسه...

 یاد کفشهای  عیدم که غالبا صورتی بود و تا اولین عید دیدنی روزی چند بار نگاهشون میکردم و آرزوی اینکه زودتر بپوشمشون و صدای تق تقشون رو بشنوم...  و هزاران یاد و خاطره عزیز دیگه...

 این روزا به این فکر میکنم که تو عزیزم چه خاطره خوبی از این روزا تو ذهنت ثبت میکنی...

 این روزا که عطر شیرینی خونگی رو  کمترمیشه حس کرد...

 نمیدونم شاید یه روزی خاطره بهار کودکیات عطر بهار نارنج حیاط خونه مامان پری رو بده و طعم بی نظیر کلوچه هاش که هنوز مامانت رو به بچگی هاش پیوند میده...

 شاید خاطره بهار کودکی هات بازی کردن  زیر شاخه های پر از شکوفه سیب و به حیاط خونه مامان معصومه باشه و دل نگرانیش برای به تاراج نرفتن شکوفه های  تنها درخت آلوچه  باغچه تا میوه بشه و سهم هر نفر رو براش جداکنه ...

 شاید خاطره بهار کودکیت اسکناسی باشه که به حاجی فیروزهای خیابون میدی و اونا  که برات ارباب کوچولو میخونن... یا تنگ  بلور ماهی قرمزی که زود هنگام مهمون خونمون کردی...

همه فصلهای زندگیت پر از خاطرات خوب پسرم


نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1392ساعت 12:15 توسط مهدخت کمال پور|


آخرين مطالب
» 
» و در چنین روزی...
» چهار مضراب عشق
» فصل خوب نارنج
» کفشهای همیشگی
» شازده کوچولو
» چونی بی من ؟
» مهمان ناخوانده
» یادمان
» سلام تابستان
Design By : Pars Skin