خاطرات پسرم بردیا

روزهای بی تکرار

نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان 1391ساعت 10:41 توسط مهدخت کمال پور

هفت و نیم صبح یکشنبه -9شهریور1393-شیراز- بیمارستان اردی بهشت- اتاقهای عمل غربی طبقه اول- سالن انتظار و قدمهایی که پشت هم تکرار میشد و تمومی نداشت ... چشمهایی که از اضطراب بارها و بارها حال و هواش بارونی شد و ذهن و فکری که درگیر همه چیز بود و دست به دامن یکی که همیشه بوده و هست و خواهد بود.

 ساعت 9 صبح و آقای پرستاری که دم دراومد و گفت : یه  پسر سالم  و آبشار شادی و دلخوشی که بر سرمون ریخت و نیمی از دلشوره ها رو شست و برد و ما موندیم و انتظار خبر خوش از نیمه دیگه ی دلنگرونی ...


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم شهریور 1393ساعت 13:30 توسط مهدخت کمال پور|

 

همیشه دنبال یه فرصتم تا تماس بگیرم برای شنیدنت...

وقت خستگی اون لحظه که میتونم استراحتی داشته باشم،

آروم و پاورچین گوشی تلفنت رو برداری و میز امانت رو بسپری به خاله یلدات تا سراغ امانتت رو از پرستارش بگیری... با چه شورو شوقی زنگهای انتظار تماس رو بشمری و چهره ت رو تصور کنی که داری میدوئی به سمت گوشی، که پرستارت برداره و بگه داری بازی میکنی یا کارتون میبینی...بپرسی که صبح کی از خواب بیدارشده و آیا صبحونه خورده؟و...  و... و ... ازش بخوای گوشی رو بده بهت تا مامان طعم صدات رو بچشه و بیشتر دلتنگ عطر گردنت بشه...  و تو آغوش مغناطیسی که به مدد موج و صدا برات باز شده رو رد کنی...

اون لحظه هاست که خستگی به تن آدم می مونه آرام جان...

برگردی و محتویات لیوان سرامیکی گل قرمزت رو با بغضت فرو بدی و چشم به عکسی بدوزی که از صفحه مانیتور داره نگاهت میکنه و تو همون حال و هوا صدای همایون شجریان رو از هدفن بشنوی که :  ای همدم روزگار چونی بی من ؟ ...

فردا دوباره امتحان کنی و باز هم همان حکایت همیشگی...

آرامش خستگی هام :خیلی دلتنگت میشم . واقعا رسم و روالش همینه؟

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مرداد 1393ساعت 17:13 توسط مهدخت کمال پور|

از کنار پنجره پایین رو نگاه می کردم، به فاصله چهار طبقه ایم تا آسفالت کوچه ، چقدر آروم بود خالی از هیاهوی ساعاتی قبل...شاید اگر چشمات جستجو میکرد میتونست هنوز چند پنجره ی روشن ببینه... چشمام کجا رو میدید نمی دونم اما ذهنم اون عصر چهارشنبه رو مرور میکرد که با هزار دلخوشی و خستگی راهی خونه بودم ... 


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه یکم مرداد 1393ساعت 13:39 توسط مهدخت کمال پور|

  

همه ما راحت حرف میزنیم ولی نوشتن برای بیشتر ما سخت است. اما تو بنویس تا یادت بماند که نوشته ها، رد پای عبور است. فردا که برگردی و نوشته هایت را بخوانی به یاد می آورکه از کجا رد شده و چطور قد کشیده ای. این دفتر هم یک جور بهانه است، بهانه رد شدن و قد کشیدن.

عرفان نظر آهاری- نامه های خط خطی

به بهانه سه و نیم ساله شدن وجود نازنینت و دوسالگی خانه خاطراتت

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم تیر 1393ساعت 12:5 توسط مهدخت کمال پور|

اول نوشت : چند وقت پیش عزیزی گفت که چرا سبک نوشتنت رو عوض کردی؟ بهتره عنوان وبلاگ هم خاطرات پسرم بردیا نباشه... راستش فکر کردم شاید این سوال برای تو عزیزم و خوانندگان روشن ِ مهربون  و خاموش ِ محترم این خونه هم پیش اومده باشه. باید بگم : دارم  به خودم جرات و جسارت بیشتری میدم و پسرم رو شریک احساس و خاطره هام میکنم چون ایمان دارم من هم سهم زیادی از خاطراتش رو در برمی گیرم وبه یقین یه روزی براش خاطره می شم.

بردیای نازنینم نمیدونم چند ساله ای که من رو می خونی اما دلم میخواد یه روزی با مرور روزهای این خونه همون احساسی رو داشته باشی که وقت دیدن گل خشکی که سالها قبل بین کتاب گذاشتی بهت دست میده. یه خاطره قشنگ که یادآوریش لبهاتو مهمون همون لبخند کوتاه کنه که اگر سهم من از تو فقط همین لبخند رضایت باشه تا اوج رسیدم.

 امیدوارم این دست نوشته ها انقدر برات دوست داشنتی باشه که دلت بخواد مثل نامه ها و کارت تبریکهای عزیز قدیمی بهش روبان قرمز ببندی و گوشه کمد نگه داری و با خوندنش عطر اطلسی به مشامت برسه... امیدوارم.


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه پنجم تیر 1393ساعت 15:5 توسط مهدخت کمال پور|

 

هر چه حساب و کتاب کردم و بهونه های تکراری آوردم ، دیدم نمیتونم روزهای  نوروز سه سال و دو ماه و چند روزگیت رو تو کوله بار خاطراتت جا ندم. حتی اگر نزدیک به سه ماه ازش گذشته باشه. اصلا مگه میشه شوق و شادی هفت سین چیدنت رو ثبت نکنم . هر چند اگر تصویر سیب گاز زده ی  سفره ت ، با اون روبان کجی که به سبزه ت زدی نقش دلم شده باشه.  


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم خرداد 1393ساعت 15:28 توسط مهدخت کمال پور|

چند تا خورده کاری دیگه رو که انجام بدی ، لیست کارهای نکرده ات به انتها میرسه و استراحتت به ابتدا... گاز رو تمیز میکنی... ظرفهای اضافه تو کابینت آرام میگیره...جاجیم کف آشپزخونه جارو میشه و رد انگشتای پسرکی که تو باشی ، از شیشه میز پاک میشه و ریز ریز تو دلت جشن میگیری که خودت رو به یه استکان چایی دارچین دعوت کنی که یادت به لباسشوئی می افته و لباسهای منتظرش ... همینجور که لباسها رو میتکونی و پهن میکنی حواست پرت  سایز پیرهن و شلوارهای پسرت میشه که چقدر تند تند جاشو به دیگری میده... آستین و یقه لباسهاشو با دقت بیشتری مرتب میکنی که کار اتو کردنت راحت تر بشه و تو دلت غوغائی میشه از ذوق بزرگ شدنش...

 کی مرد شدی پسرکم...؟؟؟؟؟؟؟


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1393ساعت 10:30 توسط مهدخت کمال پور|

درها رو آروم ببندی ، ورودی... آسانسور ... قبل از اینکه کلیدر و بچرخونی همه حواست رو پنج تا یکی کنی و بشنوی ... آیا صداش میاد؟ یا خوابه؟ که اگر هیچ صدایی نبود یعنی خوابه ،

  


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393ساعت 15:57 توسط مهدخت کمال پور|

وقتی سرمای زمستون تبدیل به قندیل کم و بیش متحرکی کرده باشدت. وقتی اخبار هواشناسی خبر از منفی بودنهای فراوان بده...

 وقتی دستکش هم دستای یخ کرده وزخم شده ات رو نتونه محافظت کنه و ها کردنهای مکررت دست و بینی قرمز شده ات رو تغییر رنگ نده .

 وقتی  کوههای قهوای و خاکستری اطرافت سپید پوش باشن دلت یه جای گرم رو میخواد . خصوصا اینکه دلتنگ دیدار هم باشی.


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیستم فروردین 1393ساعت 12:20 توسط مهدخت کمال پور|


آخرين مطالب
» 
» شازده کوچولو
» چونی بی من ؟
» مهمان ناخوانده
» یادمان
» سلام تابستان
» کویریه
» مـرد مـن
» یک مخاطب خاص
» آب و آفتاب
Design By : Pars Skin